تبلیغات
دبستان پسرانه سما بیرجند پایه ی ششم - قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنید، حداقل چند قدمی با کفش های او راه بروید


نویسنده :مسعود شبانی
تاریخ:پنجشنبه 10 بهمن 1392-10:50 ب.ظ

قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنید، حداقل چند قدمی با کفش های او راه بروید

 

تو کز محنت دیگران بی غمی

معلم به ناگه چو آمد ، کلاس ، چو شهری فروخفته خاموش شد

سخن‌های ناگفته در مغزها ، به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام ، غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود ودر عنفوان شباب ، جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم‌آلود را ، صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست بند دلش ، بدین بی‌خبر بانگ ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را ، بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس ناخوانده بود ، به جز آن‌چه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم ، خطوط خجالت به رویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده‌اش ، به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت ، بنی‌آدم اعضای یک‌دیگرند

وجودش به یکباره فریاد کرد ، که در آفرینش ز یک گوهرند

در اقلیم ما رنج بر مردمان ، زبان دلش گفت بی‌اختیار

چو عضوی به درد آورد روزگار ، دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ........

تو کز...........

وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

نگاهی به سنگینی از روی شرم ، به پایین بیفکند و خاموش شد

ز اعماق مغزش به جز درد و رنج ، نمی‌کرد پیدا کلام دگر

در آن عمر کوتاه او خاطرش ، نمی‌داد جز آن پیام دگر

ز چشم معلم شراری جهید ، نماینده‌ آتش خشم او

درونی پر از نفرت و کینه داشت ، غضب می‌درخشید در چشم او

چرا احمد کودن بی‌شعور (معلم بگفتا به لحن گران(

نخواندی چنین درس آسان بگو، مگر چیست فرق تو با دیگران؟

عرق از جبین احمدک پاک کرد ، خدایا چه می گوید آموزگار

نمی‌بیند آیا که در این میان ، بود فرق مابین دار و ندار

چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟ به شهری که از چشم خود بیم داشت

بگوید که فرق است مابین او ، و آن کس که بی‌حد زر و سیم داشت

به آهستگی احمد بی نوا ، چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آن‌ها به دامان مادر خوش‌اند ، و من بی‌وجودش نهم سر به خاک

به آن‌ها جز از روی مهر و خوشی ، نگفته کسی تاکنون یک سخن

ندارند کاری به جز خورد و خواب ، به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ ، کشیدم از این درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه‌ دوزی و کار ، ببین دست پرپینه‌ام شاهدست

سخن‌های او را معلم برید ، ولی او سخن‌های بسیار داشت

دلی از ستم‌کاری ظالمان ، نژند و ستم‌دیده و زار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین ( که این پیک قلب پر از کینه است(

به من چه که مادر ز کف داده‌ای ، به من چه که دستت پر از پینه است

رود یک نفر پیش ناظم که او ، به همراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او ، ز چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت ، چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او برق سویی جهید ، به یاد آمدش شعر سعدی و گفت:

تأمل خدا را ، تأمل دمی.........

تو کز محنت دیگران بی‌غمی ، نشاید که نامت نهند آدمی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


چهارشنبه 2 مهر 1393 02:17 ب.ظ
باسلام مطلب احمدک واقعا عالی بود ممنون از مطلب خوبتون4
پاسخ مسعود شبانی : سلام نظر لطف شماست ممنون
شبانی
شنبه 12 بهمن 1392 09:20 ب.ظ
در پاسخ به یکی از والدین محترم
پاسخ مسعود شبانی : با سلام قبل از هر چیز از محبت ها و حمایت های شما والدین محترم ممنونم
متاسفانه مواردی پیش آمده که سبب شده شکل کلاس از این حالت خارج شود ولی اطمینان داشته باشید که هر کس رو برا کلاس بعدازظهردر نظر بگیرند.از من حقیر حتما خیلی بهتر خواهد بود و نگران این موضوع هم نباشید چون بالاخره شاگردان من هستند و وظیفه دارم آنچه در توان دارم براشون بذارم قطعا در کلاس صبح با تلاش مضاعف به این موضوع خواهم رسید
من معتقدم به همان اندازه که باید به دعای این فرشته های معصوم امید داشته باشیم باید از نفرین آنها نیز بترسیم برای همین کاری انجام نخواهم داد که لااقل اگر دعای خیر را به همراه نداشته باشد نفرینی هم در پشتش باشد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.